تبلیغات
بین الحرمین

بین الحرمین
قالب وبلاگ
نویسندگان
در حالات عالم ربانی شیخ عبدالله شوشتری (متوفای ۱۰۲۱ ه . ق) از علمای برجسته عصر علامه مجلسی می نویسند: برای اقامه نماز جمعه وارد مسجد شد، بسیار پریشان بود، زیرا فرزندش دچار بیماری سختی بود، او به عنوان امام جمعه مشغول نماز جمعه شد، هنگامی که سوره منافقون را (در رکعت دوم بعد از حمد) خواند به این آیه (۹ منافقون) رسید: «یا ایها الذین آمنوا لا تلهکم اموالکم ولا اولادکم عن ذکر الله; ای افراد با ایمان! اموال و فرزندانتان، شما را از یاد خدا غافل نکند .»

چندین بار همین آیه را تکرار کرد (با توجه به این که تکرار آیات قرآن در وقت وسیع در نماز جایز است) بعد از نماز بعضی از همراهان از علت این تکرار سؤال کردند، فرمود: «فرزندم بر اثر بیماری سخت بستری است، من هنگامی که به این آیه رسیدم، به یاد فرزندم افتادم، و با تکرار آن به مبارزه با نفس خود برخاستم، آن چنان با یاد خدا (که در این آیه آمده) یاد دیگران را از دلم زدودم که فرض کردم فرزندم مرده و جنازه اش در برابر من است، و من از خدا غافل نیستم، آن گاه بود که دیگر آیه را تکرار نکردم .


طبقه بندی: داستان کوتاه،
برچسب ها: حالات، عالم ربانی، شیخ، عبدالله، شوشتری، علمای، برجسته، عصر، علامه مجلسی، اقامه، نماز جمعه، مسجد، پریشا، فرزند، بیماری، سختی، امام جمعه، سوره منافقون، رکعت، حمد، آیه، منافق، ذکرالله، با ایمان، اموال، فرزندانتان، یاد خدا، غافل، آیات قرآن، وسیع، جایز، سخت، بستری، مبارزه با نفس، مرده، جنازه،
[ دوشنبه 29 اسفند 1390 ] [ 05:45 ب.ظ ] [ صادق ] [ نظرات ]
بهلول هروقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست.
و به آب نگاه می کرد. پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود
همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد.
آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی خانه باغچه ایی
درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.
ناگهان.......
ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان کوتاه، مطالب جالب هفتگی،
برچسب ها: بهلول، دلش، کنار رودخانه، ساحل، آب، نگاه، پاکی و طراوت آب، غصه هایش، می شست، بیکار، بچه ها، گِل بازی، خانه، می ساخت، باغچه ایی، ساقه علف، گُل، صحرایی، صدای پا، زبیده خاتون، همسر خلیفه، خدمتکارانش، ایستاد، لحنی، جدی، بهشت، هارون، شوخی، قیمت، دینار، قباله، سکه ها، شهر، فقیری، صدقه، خیال، راحت، شب، باغ، بزرگ، زیبا، قصر، جواهرات، هفت رنگ، تزئین، گلهای، عطر، عجیب، درخت، کنیز، خدمت، ورق، طلایی، رنگ، مهربانی، گرمی، استقبال، مبلغ، ندیده، می دانی، میخواهی،
[ جمعه 12 اسفند 1390 ] [ 05:16 ب.ظ ] [ صادق ] [ نظرات ]
حضرت صادق علیه السلام فرمودند:
حضرت فاطمه علیهاالسلام را نزد خدای تعالی نُه نام است: فاطمه، صدیقه، طاهره، مباركه، زكیه، راضیه، مرضیه، محدّثه، و زهرا.
پس فرمودند: آیا می‌دانی كه تفسیر فاطمه چیست؟ راوی عرض كرد: مرا خبر ده ای سید من! فرمود:
یعنی بُریده شده از بدیها...
بر اساس روایات، آن بانو را فاطمه نامیده‌اند       زیرا:       از هر بدی جداست،(2)
 شیعیانش را از دوزخ می‌رهاند،(3)                 به وسیله علم و كمال از شیر گرفته شده،(4)
بدیل ندارد،         ( 5) انسان‌ها از شناختنش عاجزند،                     (6) و از نام خدای فاطر گرفته است.»
ادامه مطلب

طبقه بندی: مطالب جالب هفتگی، داستان کوتاه، سوالات جوانان انشجو، احادیث،
برچسب ها: حضرت صادق، علیه السلام، حضرت فاطمه، خدای تعالی، نام، صدیقه، طاهره، مباركه، زكیه، راضیه، مرضیه، محدّثه، و زهرا، تفسیر، راوی، سید، بُریده شده از بدیها، روایات، جداست، شیعیانش، دوزخ، علم، كمال، شیر، بدیل، انسان‌ها، شناختنش، عاجز، فاطر، علامه مجلسی، صدّیقه، معصومه، صاحب بركت، علم و فضل، كمالات، معجزات، اولاد، پاكیزه، نقص، نمو كننده، كمالات و خیرات، قضای الهی، پسندیده، دوستانش، فرشته، نورانی، صوری، معنوی، اَبان بن تَغلَب، امیرالمؤمنان، بامداد، نور سفیدی، خورشید، فلكِ، عصمت، ساطع، مدینه،
[ چهارشنبه 10 اسفند 1390 ] [ 06:28 ب.ظ ] [ صادق ] [ نظرات ]
مرد حکیمی  از راهی می‌گذشت. در بین راه با جوانی همسفر شد که بسیار ناراحت و اندوهگین به نظر می‌رسید. حکیم کمی با او راه سپرد و کم‌کم سر صحبت را باز کرد و دلیل اندوهش را پرسید. مرد جوان گفت: "آیا تا به حال به این آیه  فکر کرده‌اید:
( و لنبلونكم بشی من الخوف و الجوع و نقص من الاموال و الانفس و الثمرات و بشرالصابرین؛ و ما شما را به چیزهایی چون ترس از آینده و گرسنی و كمبود و از دست دادن هایی در جان و مال و میوه ها می آزماییم و به افرادی كه صبر پیشه می كنند مژده بهشت را بده!
 که چرا روزگار ناگهان همه آرامش و زندگی‌ات را می‌ستاند و و همه ورق‌ها علیه تو برمی‌گردند و بی‌دلیل می‌بینی که همه درها و پنجره‌ها به روی تو بسته می‌شوند؟
آیا دلیلی به جز بدبخت بودن وجود دارد؟
حکیم لبخندی زد و گفت: حتما دلیلی هست؟
ادامه مطلب

طبقه بندی: مطالب جالب هفتگی، داستان کوتاه،
[ پنجشنبه 4 اسفند 1390 ] [ 07:55 ق.ظ ] [ صادق ] [ نظرات ]
 شب  جوانی به نام محمد باقر در اتاق خود  مشغول مطالعه بود به ناگاه دختری وارد اتاق او شد در را بست و با انگشت به جوان بیچاره اشاره کرد که ساکت باشد. دختر گفت: شام چه داری؟جوان آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر در گوشه ای از.....
ادامه مطلب

طبقه بندی: مطالب جالب هفتگی، داستان کوتاه،
[ سه شنبه 2 اسفند 1390 ] [ 07:51 ق.ظ ] [ صادق ] [ نظرات ]
حکایت مسلمان شدن یك مانکن
او در گفتگویی خود را اینگونه معرفی و علت مسلمان شدنش را اینگونه بیان می کند:
 
من یک زن امریکائی هستم که در مرکز امریکا بدنیا آمده ام. من مانند هر دختر دیگری بزرگ شدم. با علاقه و تعلق خاطر شدید به زرق و برق زندگی در "گران شهرها". در نهایت من به فلوریدا و از آنجا به ساحل جنوبی میامی نقل مکان کردم. یک منطقه پرشور برای آنهائی که در جستجوی "زندگی پر زرق و برق" هستند. طبیعتا، من آنچه که یک دختر معمولی غربی انجام می دهد را انجام می دادم.
 
براساس ارزیابی ارزش خودم بر مبنای میزان جلب توجه دیگران من به ظاهر و جذابیت و گیرائی خودم توجه داشتم. من مرتبا ورزش می کردم و یک مربی شخصی شدم. یک خانه شیک لب دریا خریدم و توانستم یک سبک زندگی "با کلاس" برای خود فراهم کنم.
 
سالها گذشت تا متوجه شوم که هر چه بیشتر در "جذابیت زنانگی ام" پیشرفت می کنم درجه رضایت شخصی و خوشبختی ام افت می کند. من برده مد بودم. من گروگان ظاهرم بودم.
 
به علت افزایش مستمر فاصله میان رضایت شخصی من و سبک زندگی ام، من در فرار از الکل و مهمانی ها (پارتی ها) به مراقبه (مدیتیشن) و مذاهب غیرمتعارف پناه می بردم. اما یک فاصله کوچک به یک دره تبدیل گشت. و در نهایت متوجه شدم که تمامی آنها فقط یک مسکن هستند و نه یک درمان موثر.
 
یازده سپتامبر ۲۰۰۱، زمانی که من شاهد رگبار پی در پی اسلام، ارزشها و فرهنگ اسلامی، و اعلام شرم آور "جنگ صلیبی جدید" بودم، توجه ام به چیزی بنام اسلام آغاز شد. تا آن زمان، تمام چیزهائی که برای من با اسلام تداعی می گردید عبارت بودند از: زنان پوشیده در "چادر"، کتک زنندگان زنان (همسران)، حرام ها، و یک دنیا ترور و وحشت.
 
یک روز من با قرآن، کتابی که در غرب بطور منفی کلیشه ای معرفی شده است برخورد کردم. در ابتدا سبک و نحوه برخورد قرآن مرا تحت تاثیر قرار داد، و سپس نگاه آن به هستی، زندگی، آفرینش، و ارتباط میان خالق و مخلوق مرا به شگفتی آورد. من قرآن را خطابه ای مملو از بصیرت و بینش برای قلب و روح، بدون نیاز به هیچ مترجم (مفسر) و کشیشی یافتم.
 
سرانجام من حقیقت را دریافتم: فعالیت ارضاء کننده جدید من چیزی جز قبول مذهبی بنام اسلام، که می تواند سرچشمه آرامش برای من بعنوان یک مسلمان "فعال" باشد، نبود.
 
من یک ردای زیبای بلند و یک پوشش سر که شبیه لباس عرفی زنان مسلمان است خریداری کردم و در خیابان ها و محله هائی که روزهای پیشین با شلوار کوتاه، بیکینی، و یا با لباس کار "شیک" سبک غربی در آنها راه میرفتم، ظاهرشدم. اگر چه مردم، چهره ها، و مغازه ها همه همان ها بودند، اما یک چیز بطرزی چشمگیر و استثنائی متفاوت بود، من همان نبودم و نه آرامشی که من برای اولین بار در زن بودن تجربه کردم.
 
من احساس کردم که همه زنجیرها پاره شده اند و من بالاخره آزاد شده ام. من از چهره های حیرت زده جدید مردم، در مکانی که زمانی چهره هائی که پر از نگاه های شکارچی برشکار بود را تجربه کرده بودم، لذت می بردم. ناگهان یک بار از دوش من برداشته شد. من دیگر تمامی وقت ام را صرف خرید، آرایش، درست کردن موهایم، و تمرین بدنی برای خوش اندام شدن نمی کردم. سرانجام، من آزاد شدم.
 
من از حجاب رضایت داشتم، اما دیدن رو به افزایش زنان مسلمانی که از نقاب استفاده می کنند کنجکاوی مرا درباره نقاب برانگیخت. من نظر همسر مسلمانم را، که پس از اسلام آوردن با او ازدواج کردم، درباره گذاشتن نقاب و یا بسنده کردن به حجاب را جویا شدم. به نظر او حجاب در اسلام امری واجب است، در حالی که نقاب نیست. در آن زمان، حجاب من شامل پوشش سری که تمامی سر مرا بجز صورتم رامی پوشاند، و یک ردای سیاه بلند گشاد بنام "عبا" که تمامی بدن مرا از گردن تا نوک پا را می پوشاند، بود.
 
هیچ چیز مرا از تعویض بیکینی ام در ساحل جنوبی و زندگی پر زرق و برق سبک غربی ام با زندگی کردن در آرامش با خالقم و لذت بردن از زندگی در میان همنوعانم بعنوان یک شخص با ارزش، خوشحال نمی کند. بدین دلیل است که من استفاده از نقاب را انتخاب کرده ام، و تا پای مرگ از حق لاینفک ام برای پوشیدن اش دفاع خواهم نمود.
 
به شما زنانی که مفاهیم زشت کلیشه ای علیه حجاب فروتنانه اسلامی را می پذیرید، می گویم که: شما نمی دانید که چه چیزی را دارید از دست می دهید
 
ادامه مطلب

طبقه بندی: مطالب جالب هفتگی، داستان کوتاه،
[ یکشنبه 30 بهمن 1390 ] [ 03:09 ق.ظ ] [ صادق ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب